سال بلوا

۲۶ شهریور ۱۳۸۹

هیچ چیز مال خود آدم نیست. مگر همان چیز هایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند, آن هم بر نیزه.

رمان سال بلوا ( عباس معروفی)

insomnia

۴ شهریور ۱۳۸۹

تو ۲۴ ساعت گذشته حدود ۱۵ کیلومتر دویدم و پیاده روی کردم. شاید که خستگی به چشمام خواب بیاره. خسته تر شدم اما خواب آلود نه. مثل غذا خواب هم تو زندگیم کمرنگ شده. دلم یه خواب سر وقت میخواد. یه خواب بدون کابوس. یه خواب بدون اینکه خاطره ببینم, بدون اینکه رویا ببینم.

عشق…

۲ شهریور ۱۳۸۹

عشق توصیف رمانتیکیه از پیش پا افتاده ترین فرایند بیولوژیک یا بهتر بگم شیمیایی . مقادیر زیادی هم خزعبلات درباره اش گفته و نوشته شده .

گرتا گاربو در فیلم نینوچکا (۱۹۳۹)

تکه هایی از روحم

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

یک تکه از روحم رفت. یه تکه بزرگ که جایش با هیچ چیز پر نمیشود.

یک تکه از زندگی پر از فرازم …

یک تکه از خاطراتم …

یک تکه از قلبم اما نه.  تمام قلبم با آن هواپیمای لعنتی پرواز کرد و رفت.

تمام من امشب رفت…

خدانگهدار تمام من…

……………………………………

پی نوشت: این نوشته تاریخ مصرف دو روزه داشت. مثل خیلی از آدم ها.

تنهای اول…

۳۱ خرداد ۱۳۸۹

هیچکس همراه نیست…تنهای اول