ملالی نیست جز…

۷ تیر ۱۳۸۸

این روزها کمتر اخبار میبینم. کمتر گوش میکنم. کمتر میخوانم. کمتر فکر میکنم. کمتر مینویسم. شاید که تحمل این روزها آسان تر شود, دردش کمتر شود. ملالش ملایم تر شود…شاید…نمیدانم!

بی خوابی

۳۱ خرداد ۱۳۸۸

ساعت ۳ نیمه شب. بی خوابی لعنتی به سراغم اومده. مگه میشه لحظه جون دادن یک دختر جوون رو کف خیابون دید و راحت خوابید؟ مگه میشه به اون چشم ها تو لحظه های آخر  نگاه کرد که هزار تا حرف داره باهات ؟ مگه میشه سر رو به دیوار نکوبید و روی بالش گذاشت؟ مگه میشه؟ مگه میشه…؟

وقتی‌ کف‌ِ کفشای‌ شب‌ ، با عطرِ شب‌بو دُشمنه‌ ،
وقتی‌ صلیب‌ِ برده‌گی‌ وبال‌ِ شونه‌ی‌ منه‌ ،
وقتی‌ که‌ گُل‌ میخ‌ِ جنون‌ حرمت‌ِ دست‌ُ می‌شکنه‌ ،
دل‌ به‌ کدوم‌ رؤیا بدم‌ ؟ خوابم‌ نمی‌بره‌ ! ننه‌ !

می‌شکنه‌ سازِ هَر کسی‌ سازِ مخالف‌ بزنه‌ !
رو هَر درُ دریچه‌یی‌ ، هزارتا قفل‌ِ آهنه‌ !
وقتی‌ که‌ عنکبوت‌ داره‌ توی‌ دلم‌ تار می‌تنه‌ ،
چشمم‌ چه‌جوری‌ هم‌ بیاد ؟ خوابم‌ نمی‌بره‌ ! ننه‌ !

قحطی‌ِ عشق‌ُ عاشقی‌ تو قلب‌ِ هَر مردُ زنه‌ !
تنها چراغ‌ِ چشم‌ِ گُرگ‌ تو این‌ سیاهی‌ روشنه‌ !
نه‌ رخشی‌ شیهه‌ می‌کشه‌ ، نه‌ خبر از تهمتنه‌ !
افسانه‌ها تموم‌ شُدن‌ ! خوابم‌ نمی‌بره‌ ! ننه‌ !

بگو که‌ لحظه‌ ، لحظه‌ی‌ سیب‌ِ طلا رُ چیدنه‌ !
فصل‌ِ نفس‌تنگی‌ گذشت‌ ، وقت‌ِ نفس‌ کشیدنه‌ !
ساعت‌ِ گُل‌ گفتن‌ِ تو ، موقع‌ِ گُل‌ شنیدنه‌ !
قصّه‌ی‌ قیمتی‌ بگو ! خوابم‌ نمی‌بره‌ ! ننه‌ !

از احمق ها متنفرم

۲۹ خرداد ۱۳۸۸

متنفرم از آدم هایی که همیشه در کمین و منتظر هستند تا زمین خوردنت را ببینند, تا همیشه کاری روی روال نباشد تا در چشمت کنند و بگویند: دیدی گفتم؟!

آدم هایی که خود را دانای کل میدانند و همیشه در حال نصیحت و ارایه تجربیات گرانبهایشان! به دیگران هستند اما وقت عمل و بکار بردن آن تجربه ها پیدایشان نمیشود.همیشه در حال سخنرانی در مورد راه های پیروزی هستند اما از ترس شکست هیچوقت بازی را شروع نمیکنند. البته هیچوقت هم بازنده نیستند چون هیچوقت مسابقه نداده اند.

حالا این حکایت ما هست با تحریمی های انتخابات. باد به غیغب میاندازند که: دیدید گفتیم این انتخابات بی فایده است ؟ دیدید گفتیم رای مردم بی ارزش است؟ دیدید گفتیم…

اما هیچوقت نمیفهمند که اگر آن حضور و مشارکت نبود هیچوقت اعتراض های امروز را نمی دیدیم!  هیچوقت نمیتوانستیم بر سرشان فریاد بکشیم که رای ما چه شد؟! باید مثل موش به لانه میخزیدیم و قبول میکردیم که چهار سال هر سرنوشتی را که میخواهند برایمان رقم بزنند. باید چهار سال خودمان را میخوردیم و به زمین و زمان فحش میدادیم. تنها افتخارمان هم این بود که شناسنامه مان سفید مانده و تن به بازی نداده ایم. اما آن سفیدی به قیمت سیاه شدن روزگارمان بود و آن تن ندادن به بازی به قیمت تن دادن به چهار سال تحمیل .

لطفا کمی سرک بکشید به پشت دیواری که دور خودتان ساخته اید. کمی قد بکشید و رشد کنید…

بر سنگ فرش ایرانم

۲۷ خرداد ۱۳۸۸

نمیدانم چه بنویسم که این روزهایم را بیان کند .  چه بنویسم که پیش خونهای ریخته شده و زخم های عریان و درد های پنهان شرمنده نشوم. هر بار که خواستم بنویسم گریه امانم نداد و این بار هم. نوشتم به سرباز صفری که به زیر صفر سقوط کرد. نوشتم به افسری که قرار بود از میهن و ناموسش دفاع کند اما بر سر ناموسش کوبید, به بسیجی که روزی لشکر مخلص خدا بود , به …

نوشتم اما خودم خواندمشان و اشک ریختم و منتشر نشدند. هزار بار در دلم گفتم حیف از آنهمه شور اما نباشم روزی که بگویم  حیف از آنهمه خون!

بر سنگ فرش (شاملوی بزرگ)

یاران ِ ناشناخته‌ام
چون اختران ِ سوخته

چندان به خاک ِ تیره فروریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی‌ستاره ماند.

آن‌گاه
من
که بودم

جغد ِ سکوت ِ لانه‌ی ِ تاریک ِ درد ِ خویش،
چنگ ِ زهم‌گسیخته‌زه را
یک سو نهادم
فانوس برگرفته به معبر درآمدم
گشتم میان ِ کوچه‌ی ِ مردم

این بانگ با لب‌ام شررافشان:
«ــ آهای!

از پُشت ِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگ‌فرش ببینید!…
این خون ِ صبح‌گاه است گوئی به سنگ‌فرش
کاین‌گونه می‌تپد دل ِ خورشید
در قطره‌های ِ آن…»

بادی شتاب‌ناک گذر کرد
بر خفته‌گان ِ خاک،
افکند آشیانه‌ی ِ متروک ِ زاغ را
از شاخه‌ی ِ برهنه‌ی ِ انجیر ِ پیر ِ باغ…

«ــ خورشید زنده است!
در این شب ِ سیا [که سیاهی‌ی ِ روسیا

تا قندرون ِ کینه بخاید
از پای تا به سر همه جان‌اش شده دهن،]

آهنگ ِ پُرصلابت ِ تپش ِ قلب ِ خورشید را
من

روشن‌تر
پُرخشم‌تر
پُرضربه‌تر شنیده‌ام از پیش…
از پُشت ِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!

از پُشت ِ شیشه‌ها
به خیابان نظر کنید!

از پُشت ِ شیشه‌ها به خیابان
نظر کنید!

از پُشت ِ شیشه‌ها…

نوبرگ‌های ِ خورشید
بر پیچک ِ کنار ِ در ِ باغ ِ کهنه رُست.

فانوس‌های ِ شوخ ِ ستاره
آویخت بر رواق ِ گذرگاه ِ آفتاب…

من بازگشتم از راه،
جان‌ام همه امید
قلب‌ام همه تپش.

چنگ ِ زهم‌گسیخته‌زه را
زه بستم
پای ِ دریچه
بنشستم
وز نغمه‌ئی
که خواندم پُرشور

جام ِ لبان ِ سرد ِ شهیدانِ کوچه را

با نوش‌خند ِ فتح
شکستم:
«ــ آهای!

این خون ِ صبح‌گاه است گوئی به سنگ‌فرش
کاین‌گونه می‌تپد دل ِ خورشید
در قطره‌های ِ آن…

از پُشت ِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگ‌فرش ببینید!

خون را به سنگ‌فرش
ببینید!

خون را
به سنگ‌فرش…»


لینک ها انتخاباتی ۳

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

لینک های منتخب اخبار انتخاباتی در شامگاه بیست و دوم خرداد

صندوق رای دانشگاه امیر کبیر در تسخیر کروبی

تقلب گسترده انتخاباتی در سفارت ایران در دبی

تخلف انتخاباتی در بروجن با حضور سپاه

تبلیغ به نفع احمدی نژاد در صندوق شماره۳۵۰ حسینیه لویزان