۲۶ بهمن ۱۳۸۸
ایده ها مثل جرقه هستند. یک لحظه روشن میشوند و اگر فندک مغز در آن لحظه گاز نداشته باشه ناپدید میشوند. نه شعله ای روشن میشود و نه حرکتی شکل میگیرد. اگر در همان لحظه ایده را گرفتی و شکلش دادی و پروراندی ممکن است شاهکاری خلق شود و مسیر زندگیت را عوض کنند.
در زندگی من این جرقه ها کم نبوده. از بعضی هایش فقط همین قدر یادم مانده که جرقه ای زده شده. حتی یادم نمی آید آن ایده در چه موردی بوده است. بگذریم…
ایده ای داشتم که حدود دو سال پیش شکل گرفت. نمیدانم از کجا اما هر از گاهی به سراغم می آمد و کامل تر میشد. پیش خودم فکر میکردم ایده آنقدر بکر و تازه هست و جای کار داردکه بعضی وقت ها که داستانم را در ذهنم کامل میکردم سر ذوق می آمدم. شاید شرح دادن اش سخت باشد اما تصمیم داشتم روزی به داستان یا فیلمنامه تبدیلش کنم.
گذشت و گذشت تا چند روز پیش با سریال FLASHFORWARD آشنا شدم و دیدم ای دل غافل! ایده ای که داشتم نوشته که هیچ بلکه به تصویر تبدیل شده و میلیونها بیننده شاهدش بوده اند. با اشتیاق و البته احساس سرخوردگی به دیدن سریال نشستم و هرچه به جلو رفتم دیدم که چطور ممکن است دو نفر در دو گوشه دنیا ایده مشابهی داشته باشند و حتی در بسیاری از جزییات هم مثل هم فکرکنند.

شاید اگر آن ایده به داستان تبدیل شده و بود و ثبت میشد امروز میتوانستم یقه سازندگان سریال را بگیرم و ادعای ارث ومیراث کنم! (یکی نیست بگه تو حالا حق خودت رو اینور دنیا بگیر اونور دنیا پیشکش).
فصل اول سریال Flashforward در ده اپیزود پخش شده و توانسته است نمره ۸/۳ از ۱۰ را از سایت IMDB کسب کند.در مورد داستان سریال حرفی نمیزنم اما اگر اهل سریال هستید پیشنهاد میکنم دیدن این سریال متفاوت را از دست ندهید.
و یک پیشنهاد مهمتر: ایده هایتان را دو دستی بچسبید!
۲۹ آذر ۱۳۸۸
در مقابل سیاهی ها و سیاه دل های روزگار است که عیارمردان بزگ محک میخورد و عیار آیت الله منتظری با دقیق ترین محک, یعنی قضاوت مردم سنجیده شد.و روسفیدی منتظری در پیشگاه قضاوت مردم و دل های روشن رو سیاهی را برای زغال گذاشت. روحش شاد…

خوشا آنکه همچون تو مست از جهان می رود
خوشا آنکه همچون تو مست از شراب الست از جهان می رود
خوشا آنکه همچون تو در خواب مست
به دور از غم هرچه هست از جهان می رود
کسی با خود از این جهان ارمغانی نبرد
خوشا آنکه همچون تو با جام و نامی به دست از جهان می رود

۱۹ آذر ۱۳۸۸
روی تخت تزریقاتی خوابیده بودم تا آمپول زن اسلحه به دست بیاد و آمپولم رو بزنه. همینجور که دراز کشیده بودم یاد دوران بچگی افتادم که برای یک آمپول ناقابل چه کولی بازی ها که در نمی آوردم و تا باج نمیگرفتم آمپول نمیزدم. باج هم همیشه یک ماشین پلاستیکی بود که از مغازه قدیمی و درب و داغون زیر تزریقاتی برام میخریدند. یاد پیرمرد فروشنده با اون عینک ته استکانی افتادم که هر وقت میدیدمش نمیدونستم باید بخاطر داشتن یک ماشین پلاستیکی در دقایق آینده خوشحال باشم و یا بترسم از بلایی که قراره سرم بیاد. یاد تزریقاتی هیکل گنده افتادم با اون صورت ماه گرفته که آدم بزر گ ها هم از دیدن هیبت اش با آمپولی که به دست اش بود به طرف آدم می اومد به وحشت می افتادند. چه برسه به من پسر بچه ته تغاری ترس از آمپول!
تو همین حال و هوا بودم که با صدای عربده خودم رو جمع و جور کردم. مونده بودم چی شده ! میخواستم ببینم چی شده که همون صدا با فریاد گفت: همیشه باید ایرانی بازی در بیارید؟! اگر این کار ها رو نکنید که نمیگن ایرانی هستید!
پیش خودم فکر میکردم چی شده که صدا دو باره عربده زد: تو مثلا آمپول زنی؟ نمیدونی پنیسیلین رو با بی حسی میزنند؟
و صدای مرد آمپول زن که آروم گفت: آقا این فقط یه آمپول پنیسیلین ۸۰۰ بود! اصلا درد نداره! پنیسیلین رو اگر با بی حسی بزنید اثراش از بین میره! و مرد که با صدای بلندتر گفت: مرتیکه آمپول درد نداره؟ میخوای بزنم به خودت ببینی چه دردی داره؟ آی پام… فلج شدم!
و من به یاد خودم افتادم که به عشق یک ماشین پلاستیکی صدام در نمیومد و درد آمپول و اون تزریقات چی ترسناک رو تحمل میکردم! و به فکرعبارت ایرانی بازی! فرو رفتم . واقعا ایرانی بازی یعنی چی؟ یعنی تزریق آمپول پنیسیلین ۸۰۰ بدون بی حسی؟ یا عربده زدن یک مرد گنده بالغ وسط درمانگاه از درد آمپول؟ چه ذهنیتی از ایرانی داریم که همه حس ها و تعاریف ناجور و بدمون رو به ایرانی بازی تعبیر میکنیم؟ دوست داشتم برم ازش بپرسم : آقا؟ ایرانی بازی یعنی چی؟ اما دست اش رو به دیوار گرفته بود و لنگ لنگان داشت میرفت. گمونم باباش دم در با یک ماشین پلاستیکی منتظراش بود.
۲۱ مهر ۱۳۸۸
امروز ۲۰ مهر , روز شیراز بود و شیراز یک مهمان ویژه داشت. استاد مسعود کیمیای به همراه پیر سپید موی سینمای ایران جمشید مشایخی و چند نفر از بازیگران بیست و هفتمین فیلمش یعنی محاکمه در خیابان به شیراز آمده بودند تا در بزرگداشت استاد و مراسم رونمایی از تمبر ایشان شرکت کنند.

به همراه ایشان منقد سینما دکتر امید روحانی هم به شیراز آمده بود و در جلسه پرسش و پاسخ و تجلیل از ایشان شرکت کند. جلسه با پخش گزیده ای از صحنه های قیصر, گوزنها و سلطان شروع شد.
ادامه مطلب »
۷ تیر ۱۳۸۸
این روزها کمتر اخبار میبینم. کمتر گوش میکنم. کمتر میخوانم. کمتر فکر میکنم. کمتر مینویسم. شاید که تحمل این روزها آسان تر شود, دردش کمتر شود. ملالش ملایم تر شود…شاید…نمیدانم!