زخم را بسوزان
فریاد را برویان
این سان , انسان میشوی
با لمس درد…
هر روز به آینه نگاه کرده ام. تغییرات ریز ریز و روزانه به نظرم نیامد تا اینکه چند روز پیش اتفاقی عکسی سه در چهار دیدم از خودم مربوط به پنج سال پیش.در عکس بدنبال خودی بودم که هر روز در آینه میبینم. آدم توی عکس برایم غریبه بود.نیم ساعتی به عکس خیره شده بودم و گذر زمان را نفهمیدم , همانطور که این چند سال را.
زندگی رد زخم های کهنه را روی صورتم آنچنان ماهرانه نشانده بود که حتی فرصت نکرده بودم یقه اش را بگیرم.پیر تر بودم, نه پخته تر! شاید که دل مرده تر.
بگذریم! حرف از درد زدن هم دیگر دمده شده, بوی نا گرفته ,اما تو بخون ما!
بی سرنجام ,پشت بن بست یه دیوار,عکسی از من
به سقوط خود ته ورطه گرفتار , عکسی از من
بعضی چیز ها هست که ازش سر در نمیارم.یکیش همین جهاد سازندگی.جهاد یعنی جنگ و مبارزه.کدوم جنگی رو دیدید که سازنده باشه؟
به نظر من که هیچ جنگی سازنده نیست حتی اگر در راه خدا باشه!
یک پک جانانه بهش زدم و یک نگاهی از سر غرور به آتیشش انداختم.گیج شدم و کیف. حس خوبی داشت.آخه تازه سیگاری شده بودم.
داشتم تو کوچه به سمت خونه میرفتم که سنگینی یک سایه رو حس کردم. تا به خودم اومدم دیدم آقا جون جلوم وایساده.دودی رو که تو حلقم بود نگه داشتم تا بیرون نیاد اما داشت خفم میکرد. هر چی تهش مونده بود رو به زور دادم بیرون و
گفتم :سلام آقاجون
- علیک. کجا بودی؟
-رفته بودم بقالی مش بهرام .
- این چیه تو دستت؟
-هیچی آقا جون!!! سیگاره. مش بهرام پول خورد نداشت, بقیه پول رو یه نخ سیگار داد.
- کره خر!!!سیگارو هم روشن کرد داد دستت؟! آره؟
آره. داستان این بود پسرم . اولین بار اینجوری فهمید که سیگار میکشم. یک کتک مفصل خوردم و سه ماه هم تبعید شدم خونه خان عمو .
راستی؟ تو چند وقته میکشی؟ اصلا چی میکشی؟ مارلبورو هست؟ یه پک بده ببینم …
نه اصلا مزه اون اشنویی که اون روز تو کوچه میکشیدم رو نمیده. هــــــی جوونی!!!
پی نوشت: اشنو یک سیگار قدیمی ایرانیه. سیگار محبوب مصدق و صادق هدایت و ... این هم عکسش.