یک درس از فیلم رهایی از شاوشنگ (یا رستگاری شاوشنگ) اثر فرانک دارابونت:
رد(مورگان فریمن): بذار یه چیزی بهت بگم رفیق امید چیز خطرناکیه امید می تونه یه آدمو دیوونه کنه.

یک درس از فیلم رهایی از شاوشنگ (یا رستگاری شاوشنگ) اثر فرانک دارابونت:
رد(مورگان فریمن): بذار یه چیزی بهت بگم رفیق امید چیز خطرناکیه امید می تونه یه آدمو دیوونه کنه.

خیلی وقت بود که ننوشته بودم. یکی از دلایلش این بود که پست طولانی و مفصلی که براش خیلی وقت گذاشته بودم بخاطر قطع برق نابود شد. بدجوری تو ذوقم خورد.بیخیال…
میریم که داشته باشیم ( ادای دین به بهرام شفیع!!!) یک باشگاه مشتزنی دیگه:
۱- کاتولیک بودن خیلی خوبه میتونی هر هفته بری کلیسا و اعتراف کنی بعد دوباره از نو شروع کنی (a bronx tale)
2- صدا خفه کن صدای شلیک گلوله رو تبدیل به یه نجوا میکنه. برای همین هر کسی رو که اینطوری بکشم تا وقتی که جون بده بغلش میکنم…
۳ -فکر می کنی کجا هستیم؟
-این جا باید همون جایی باشه که همه ی ساعت های شنی قدیمی رو توش خالی می کنن(در مواجهه با صحرای مراکش)(فیلم جاده مراکش ۱۹۴۲)
۴- آلفردو: حالا دیگه میدونی ژلاتین کدوم طرف نگاتیوه؟
سالواتوره: همون طرفی که خیلی خوشمزهس! (سینما پارادیزو)
۵- چرا یه لیست از جاهایی که میری به من نمیدی تا بدونم کجاها نرم؟ (Creep)
6-خدا دور و بر ما نیست … آخه از احمق ها بدش میآد (خوب ,بد,زشت)

۷-پشت این نقاب جسم نیست. یک ایده است و ایده ها هم ضدگلوله هستند.(V for Vendetta)
8- من دردوره دولت آیزنهاور با زنی آشنا بودم…. خلاصه… رابطه جالبی بود چون… چون می خواستم کاری رو باهاش بکنم که آیزنهاور داشت توی اون هشت سال آخر با کشور می کرد (آنی هال)
۹-رومن پولانسکی: مثلا تو دست منو قطع می کنی ، من میگم من و دستم. اون یکی دستم رو هم قطع میکنی من میگم من و دوتا دستم. دل و روده و کبدمو بیرون می کشی…فرض بر اینکه این امکان وجود داشته باشه و من میگم من و روده هام. و حالا اگه سرمو از تنم جدا کنی من میگم من و سرم یا من و اندامم؟
سر من چه حقی داره به خوش “من” بگه؟ (مستاجر – ۱۹۷۶)
۱۰-وقتی همه چی رو از دست بدی اون موقعست که آزادی هر کاری رو بکنی (Fight Club)
۱- یکی از تراژدی های این زندگی اینه که آدمهایی که جون میده یک کتک حسابی بخورند همیشه گنده تر و قلدر ترند. (داستان پالم بیچ)
۲- من همیشه راست میگم حتی موقعی که دروغ میگم (آل پاچینو در صورت زخمی)

۳- من از هیچ شروع کردم و با تلاش و کوشش زیاد به نهایت فقر و فلاکت رسیدم (گرچو مارکس در حقه بازی )
۴-هیچ وقت اجازه ندین کسی بیرون از خانواده بدونه شما به چی فکر میکنین (دون کورلیونه در پدرخوانده یک)
۵- شما قراره سرباز بشید. یک سرباز فکر نمیکنه .اون فقط اطاعت میکنه . شما واقعا فکر می کنین اگه یک سرباز ,درست وحسابی فکر کنه بازم جونش رو برای ملکه و کشورش فدا میکنه؟ اصلا این جوری نیست. (شون کانری در فیلم مردی که میخواست سلطان باشد)
۶-من عاشق آدم کش ها هستم, هر کاری که باهاشون بکنی احساست جریحه دار نمیشه ( مارو در سین سیتی)

همیشه اعتقاد دارم , به اشتراک گذاشتن افکار یکی از علت های پیدایش تمدن بوده. و دقیقا به همین دلیل اینترنت اینقدر سریع فراگیر شد. یعنی به اشتراک گذاشتن افکار و عقاید و دانسته ها. و چون به این مساله اعتقاد دارم بخش پیشنهاد های بیشرمانه شروع کردم.
یکی از سرگرمیها و علاقه مندی های من سینماست. و یکی از جذاب ترین و بیاد ماندنی ترین بخش های سینما هم دیالوگ هایی هست که گاهی خیلی ساده و گذرا میشنویم و رد میشیم و گاهی بعضی از این دیالوگ ها اینقدر جذاب و زیبا هستند که برای همیشه یک گوشه از ذهنمون رو اشغال میکنند. حالا میخوام تو یک بخش جدید دیالوگ هایی رو که شنیدم و به نظرم زیبا بوده رو قرار بدم تا لذت شنیدنش رو با هم شریک بشیم. شما هم دیالوگ هایی که به نظرتون زیبا اومده رو بنویسید تا بی حساب بشیم.
اسم این بخش رو هم میگذارم باشگاه مشت زنی. به چند دلیل!!! اول اینکه یکی از فیلم های مورد علاقه ام هست و دیگه اینکه فکر میکنم دیالوگ هایی که بین بازیگر ها رد و بدل میشه مثل مشته که یکی بعد از دیگری به طرف هم پرتاب میشه و البته بیننده های فیلم رو هم بی نصیب نمیگذاره و گاهی تکونمون میده و گیج و منگ و مست از شنیدن این دیالوگ ها میندازتمون یک گوشه . پس اولین باشگاه مشت زنی رو شروع میکنم.
۱-پدرم بهش پیشنهادی کرد که نمیتونست رد کنه. لوکا براتزی یه هفت تیرو طرف سرش نشونه رفت و پدرم بهش اطمینان داد که یا امضاش میاد پایین قرارداد یا مغزش (پدرخوانده ۱)

۲-اگه بخوام راستشو بهت بگم, یه خورده بهت دروغ گفتم (جک نیکلسون در محله چینی ها)

۳- میدونی وقتی بوی کثافت میدی داری به سمت حقیقت حرکت میکنی . (جرج کلونی در سه پادشاه)
