چند واقعیت در مورد جک باور / قسمت دوم

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

۱- برای قدردانی از جک باور بخاطر چندین بار نجات دادن شهر لس آنجلس از حمله تروریستی نام خیابانی را در لس آنجلس خیابان جک باور گذاشتند. اما ناچار شدند نام خیابان را عوض کنند چرا که مردم هنگام رد شدن از خیابان جک باور میمردند. چرا؟! چون کسی نمیتواند از جک باور رد شود!

۲-  یکبار که جک باور متهم به تلاش برای قتل شده بود قاضی اورا بی گناه دانست و آزاد کرد. چرا که قاضی میدانست جک باور هیچگاه برای قتل تلاش نمیکند.

۳- امروزه در علم روانشناسی  پنهان کردن اطلاعات از جک باور یکی از انواع خودکشی شناخته میشود.

۴- کامپیوتر جک باور فایروال ندارد بلکه باوروال دارد که فقط از یک عکس  JPG جک باور درست شده .هیچ ویروسی تا کنون از آن رد نشده! هیچوقت!

۵-  امروزه بیشتر تروریست ها به سه دلیل میمیرند. دو دلیل اول کشته شدن به دست جک باور است و دیگری حمله قلبی در اثر شنیدن این جمله: جک باور داره می آد.

۶-  تنها دلیل اینکه چینی ها جک باور را زنده نگه داشتند این بود که جمعیتشان را کنترل کنند.

۷- هنگامیکه نیروهای آمریکا به یک کمپ آموزشی طالبان حمله کردند با یک کمپ خالی مواجه شدند و چند دی وی دی از سریال ۲۴!

۸-  هنگامی که گوگل نمیتواند چیزی را پیدا کند از جک باور کمک میگیرد.

۹- اگر روزی بختتان برگشته بود و  تفنگی را به سمت جک باور نشانه گرفتید تا ۳ نشمارید بلکه بهتر است تا  ده بشمارید. اینطوری ۷ ثانیه بیشتر عمر میکنید.

۱۰-  دیوار برلین زمانی فرو ریخت که جک باور میخواست به آنطرفش برود!


چند واقعیت در مورد جک باور / قسمت اول

بخشکی شانس…!

۲۶ فروردین ۱۳۸۸

شاید اگر فرصت رشد و کشف استعداد ها برای همه برابر بود امروز دنیای بهتر و زیباتری داشتیم و به همان نسبت اگر فرصت رشد به کسانی مثل هیتلر, بن لادن و …داده نمیشد مسیر تاریخ و دنیای امروز ما متفاوت بود.

من به سرنوشت و تقدیر معتقد نیستم اما تاثیر شانس را در رویداد ها و اتفاقات قبول دارم. شاید اگر فلان ستاره مشهور سینما در فلان روز پیش فلان دوستش  که داشته پیش فلان کارگردان معروف میرفته نبود هیچگاه او را با نام ستاره سینما نمیشناختیم. حتما کسانی بوده اند خوش چهره تر وا استعداد تر از ستاره امروز اما در زمان درست در جای درست نبوده اند.

امروز ویدیویی دیدم که برایم جالب بود. زنی ۴۷ ساله در مسابقه استعدادهای انگلیس به نام سوزان بویل. زنی ساده با ظاهر روستایی و به قول خودمان ابروهای پاچه بزی که تا بحال مردی او را نبوسیده است و داوران مسابقه و حاظران در سالن هم او را دست کم میگرفتند. اما وقتی شروع به خواندن میکند دهان همه باز شده و تمام حاظران یک یکی به احترام او سر پا می ایستند و اشک در چشمان خیلی ها میدرخشد.

شاید اگر او در زمان درست در جای درست بود امروز سوزان بویل یکی از ثروتمند ترین و مشهورترین خوانندگان بریتانیا بود.اما..

ویدیو مسابقه استعداد ها و اجرای سوزان بویل را در اینجا ببینید.

تلما و لوییس; نیمه پنهان مجرم ما

۱۳ فروردین ۱۳۸۸

از تنهایی سیزدهم فروردین و ماندن در خانه استفاده کردم و فیلم تلما و لوییس ساخته ریدلی اسکات را نگاه کردم. شاید یکی از بهترین فیلمهایی بود که تا بحال دیده بودم. نه بخاطر ویژگی های بصری و لوکیشن های بیابانی بی نظیر و  یا کارگردانی ریدلی اسکات.

پوستر فیلم تلما و لوییس

پوستر فیلم تلما و لوییس

داستان در مورد دو زن پیش میرود که تصمیم میگیرند برای تعطیلات به ماهیگیری بروند. تلما (با بازی Geena Davis ) زنی خانه دار و کاملا مطیع شوهرش است که حتی جرات نمیکند راجع به این مسافرت زنانه با همسرش  حرف بزند و اجازه بگیرد. چون مطمئن است که جواب شوهرش منفی ست. شوهر تلما تنها مرد زندگی اوست که از ۱۴ سالگی با هم آشنا شده اند و در  ۱۸ سالگی تلما هم ازدواج کرده اند.

لوییس ( با بازی Susan sarandon )  هم زنی است در آستانه میانسالی که گارسون یک کافه است و تنها مرد زندگی اش کسی است که قرار بوده زمانی با هم ازدواج کنند و لوییس در مورد ارتباط و رابطه عاطفی با او در شک و تردید است.

تلما و لوییس این سفر دو روزه را بدون خبر دارشدن شوهر تلما شروع میکنند و در اولین شب سفر در یک بار بین راهی توقف میکنند تا تفریح کنند. تلما در خوردن مشروب زیاده روی میکند و با مردی در بار آشنا میشود. مرد تلما را به بهانه هواخوری به بیرون از بار میبرد و قصد تجاوز به او را دارد. در همین حال لوییس از راه میرسد و با اسلحه ای که  به همراه دارند مرد متجاوز را میکشد. بعد از این حادثه تصمیم به فرار میگیرند و داستان جاده ای تلما و لوییس شروع میشود.

قتل مرد متجاوز شروع داستان بود . در ادامه فیلم اتفاقاتی پیش می آید که آنها را مجبور به خلاف های دیگری مثل سرقت مسلحانه ,حمله به مامور پلیس و … میکند. در طی روند حرکت به سمت جرم و خلاف بیننده قدم به قدم همراه با دو شخصیت پیش میرود و همراهی میکند. تا جایی که سعی میکند کارهای مجرمانه آنها را توجیه کند و آرزو کند که آنها گیر نیفتند و یتوانند خود را به مکزیک برسانند.

من هم هنگام تماشای فیلم قدم به قدم با خلاف های دو شخصیت فیلم پیش رفتم و همان احساس همدلی و همراهی را با آنها داشتم. همراهی با زن خانه داری که از شوهرش حساب میبرد و حالا در ظرف دو روز به جایی رسیده بود که اسلحه میکشید و دزدی میکرد و از شوق و هیجان کارهایش مستانه میخندید.

در بین دیالوگ ها هم خودشان از کارهای خودشان اظهار تعجب میکردند.

تلما: نمیدونم این چیز ها چطور اتفاق افتاد؟!

لوییس: همه اینها خودت بودی. فقط فرصت نکرده بودی بروز بدی!

اما نکته ای از فیلم که برای من جالب بود قابلیت تغییر و بروز بود. تغییر و طغیان از چیزی که هستیم و یا حداقل فکر میکنیم که هستیم و بروز نیمه پنهان مجرم درونمان. بار ها به این موضوع فکر کرده ام که یک قاتل و یا خلافکار بطور مادرزاد خلاف کار نیست و تحت تاثیر شرایط بوجود آمده به مسیری میرود که برگشتی نیست و باید این مسیر مبهم و گنگ را برود تا به سرانجامی نیک و یا شر برسد. مثل اولین دروغ که مجبورمان میکند دروغ های بیشتری بگوییم. در جایی از فیلم تلما احساس میکند که لوییس خسته شده و میخواهد تسلیم شود. تلما به او میگوید:  تو که کم نمیاری؟ نه؟ راستش یه چیزهایی در من خراب شده که دیگه نمیتونم برگردم . دیگه نمیتونم اونطوری زندگی کنم.

تلما که در اوایل فرار اصرار به بازگشت داشت حالا به جایی میرسد که تنها راه را فرار به جلو میداند.

فکر میکنم چیزی که امروز ما هستیم را شرایط و موقعیت های ما میسازند. نه اینکه نقش فرد را انکار کنم. اما گاهی جبر هست که تصمیم میگیرد کجای این دنیا بیاستیم. شرایط است که آن نیمه پنهان مجرم ما را آشکار میکند و هُلمان میدهد به جایی که دوست نداریم برویم و یا به سمت کسی که دوست نداریم بشویم. تنها میتوانیم خودمان را از شرایطی که میتوانیم و به آنها احساس خوبی نداریم دور کنیم و به جایی نرسیم که مجبور شویم محدوده انتخاب هایمان را تنگ تر کنیم. آخرین انتخابی که در آخر فیلم برای تلما و لوییس ماند انتخاب بین دستگیری و به قول خودشان سوژه برنامه های تلوزیون شدن و صندلی الکتریکی بود و یا مرگ خود خواسته که آنها دومی را ترجیح دادند و از محاصره پلیس خودشان را به دره پرتاب کردند تا مرگشان را به دست خودشان رقم بزنند.

سکانس نهایی فیلم (سقوط به دره)

سکانس نهایی فیلم (سقوط به دره)

دیالوگ های جالبی از فیلم:

افسر پلیس به شوهر تلما که با پلیس همکاری میکند و منتظر تماس تلما هستند: اگر زنگ زد فقط خوش رفتار باش. میدونی؟ نشون بده خیلی از شنیدن صداش خوشحال شدی. یجوری نشون بده که دلت براش تنگ شده. زنها عاشق این مزخرفات هستند!

افسر پلیس: میدونی؟ چیزی که در مورد این دخترا نمیفهمم اینه که اونها یا خیلی با هوش هستند یا خیلی خیلی خوش شانس!

سربازرس پلیس: مهم نیست. هوششون میتونه کمی دورت کنه و خوش شانسی هم یه روزی تموم میشه!


ده واقعیت در مورد جک باور و سریال ۲۴

۸ فروردین ۱۳۸۸

دو حالت بیشتر ندارد. یا شما سریال ۲۴ را دیده اید و ویا ندیده اید! اگر ندیده اید به چیزهایی که در زندگی از دست داده اید یک مورد دیگر را هم اضافه کنید. اما اگر این سریال استثنایی را دیده اید و با جک باور آشنایی دارید نوشته های زیر را بهتون تقدیم میکنم. ده واقعیت در مورد جک باور و سریال ۲۴ :

  1. اگر جک باور با هیتلر, بن لادن و نینا مایرز در یک اتاق بود و تفنگش هم ۲ تا گلوله بیشتر نداشت هر دو رو به نینا مایرز شلیک میکرد!
  2. جک باور میتواند جزیره گمشده سریال لاست رو در ۲۴ ساعت پیدا کند.
  3. یکبار جک باور فراموش کرد کلیدهایش را کجا گذاشته و اینقدر خودش را شکنجه کرد تا اعتراف کند کلید ها کجاست!
  4. جک باور در مقابل گلوله ها جا خالی نمیدهد, این گلوله ها هستند که از ترس جک باور جاخالی میدهند!
  5. جک باور هیچوقت کتاب نمیخواند بلکه اینقدر کتاب را شکنجه میکند تا اطلاعاتی را که میخواهد به او بدهد!
  6. یکی از سوالات مهم فرم بیمه عمر این هست: ایا تا بحال جک باور را عصبانی کرده اید؟
  7. جک باور هیچوقت به هرویین معتاد نشده بود. این هرویین بود که معتاد جک باور شده بود!
  8. شما هیچوقت نمیتوانید با جک حرف بزنید چون او الان نمیتواند حرف بزند! بعدا توضیح میدهد!
  9. یکبار پدر و مادرم به من و برادر کوچکترم گفتند : جک باور فقط یک شخصیت تلوزیونی است! و ما الان یتیم هستیم!
  10. جک باور یک کتاب هم نوشته است. شما باید این کتاب را بشناسید. نام این کتاب انجیل است!


منبع اصلی به زبان انگلیسی

مگر چماق را هم بکاری ریشه میزند؟

۶ فروردین ۱۳۸۸

آقای مربی! که دیروز کارگردان اوباش بودی و چماق گردان خیابان… نور, صدا, دوربین! . نور خیابان بود و صدای فریاد و دوربین تاریخ و حافظه ما. فریاد اکشن هم از تو که شروع سناریو را کلید میزدی. بازیگردانی میکردی سیاه لشکر هایت را. اکشن ساز بودی مربی؟ کمدی ساز شدی؟ تو که سکانس زد و خورد خیابانی میگرفتی با آن عظمت؟ از نابازیگرانت بازیگران اکشنی میساختی که استالونه و بروس لی نوآموزان مکتبشان هم نمیشدند؟ چه شد برادر؟ چه شد که چاقوی اوباشت غلاف شد و سر از جیب مجید سوزوکی در آورد؟ تویی که از سینما همین را میدانستی که باید سردر آدم برفی اش را پایین کشید و آتش زد. پس کجا میزانسن آموختی؟ پشت دست بیضایی نشستی یا راش های مهرجویی را سیاه مشقت کردی؟ دیالوگ نویسی را کیمیایی به تو آموخت یا حاتمی؟

تو که اوج قلم به دستی و کار فرهنگی ات در هفته نامه های آنچنانی بود. چه شد که درد جامعه گرفتی؟ یادت افتاد این مردم هم حق خندیدن دارند؟ واقعا چه شد مسعود ده نمکی امروز که برای من همان ده نمکی دیروزی؟ به قول سلحشور (رضا کیانیان) در آژانس شیشه ای : دوره ات گذشته مربی!

و به قول خودت به ریش نیست, به ریشه است! ببینم؟ مگر چماق را هم بکاری ریشه میزند؟

پی نوشت:

راش: نسشخه چاپ شده نگاتیو های ضبط شده همراه با صدا را در سینما  راش مینامند.