از تنهایی سیزدهم فروردین و ماندن در خانه استفاده کردم و فیلم تلما و لوییس ساخته ریدلی اسکات را نگاه کردم. شاید یکی از بهترین فیلمهایی بود که تا بحال دیده بودم. نه بخاطر ویژگی های بصری و لوکیشن های بیابانی بی نظیر و یا کارگردانی ریدلی اسکات.

پوستر فیلم تلما و لوییس
داستان در مورد دو زن پیش میرود که تصمیم میگیرند برای تعطیلات به ماهیگیری بروند. تلما (با بازی Geena Davis ) زنی خانه دار و کاملا مطیع شوهرش است که حتی جرات نمیکند راجع به این مسافرت زنانه با همسرش حرف بزند و اجازه بگیرد. چون مطمئن است که جواب شوهرش منفی ست. شوهر تلما تنها مرد زندگی اوست که از ۱۴ سالگی با هم آشنا شده اند و در ۱۸ سالگی تلما هم ازدواج کرده اند.
لوییس ( با بازی Susan sarandon ) هم زنی است در آستانه میانسالی که گارسون یک کافه است و تنها مرد زندگی اش کسی است که قرار بوده زمانی با هم ازدواج کنند و لوییس در مورد ارتباط و رابطه عاطفی با او در شک و تردید است.
تلما و لوییس این سفر دو روزه را بدون خبر دارشدن شوهر تلما شروع میکنند و در اولین شب سفر در یک بار بین راهی توقف میکنند تا تفریح کنند. تلما در خوردن مشروب زیاده روی میکند و با مردی در بار آشنا میشود. مرد تلما را به بهانه هواخوری به بیرون از بار میبرد و قصد تجاوز به او را دارد. در همین حال لوییس از راه میرسد و با اسلحه ای که به همراه دارند مرد متجاوز را میکشد. بعد از این حادثه تصمیم به فرار میگیرند و داستان جاده ای تلما و لوییس شروع میشود.
قتل مرد متجاوز شروع داستان بود . در ادامه فیلم اتفاقاتی پیش می آید که آنها را مجبور به خلاف های دیگری مثل سرقت مسلحانه ,حمله به مامور پلیس و … میکند. در طی روند حرکت به سمت جرم و خلاف بیننده قدم به قدم همراه با دو شخصیت پیش میرود و همراهی میکند. تا جایی که سعی میکند کارهای مجرمانه آنها را توجیه کند و آرزو کند که آنها گیر نیفتند و یتوانند خود را به مکزیک برسانند.
من هم هنگام تماشای فیلم قدم به قدم با خلاف های دو شخصیت فیلم پیش رفتم و همان احساس همدلی و همراهی را با آنها داشتم. همراهی با زن خانه داری که از شوهرش حساب میبرد و حالا در ظرف دو روز به جایی رسیده بود که اسلحه میکشید و دزدی میکرد و از شوق و هیجان کارهایش مستانه میخندید.

در بین دیالوگ ها هم خودشان از کارهای خودشان اظهار تعجب میکردند.
تلما: نمیدونم این چیز ها چطور اتفاق افتاد؟!
لوییس: همه اینها خودت بودی. فقط فرصت نکرده بودی بروز بدی!
اما نکته ای از فیلم که برای من جالب بود قابلیت تغییر و بروز بود. تغییر و طغیان از چیزی که هستیم و یا حداقل فکر میکنیم که هستیم و بروز نیمه پنهان مجرم درونمان. بار ها به این موضوع فکر کرده ام که یک قاتل و یا خلافکار بطور مادرزاد خلاف کار نیست و تحت تاثیر شرایط بوجود آمده به مسیری میرود که برگشتی نیست و باید این مسیر مبهم و گنگ را برود تا به سرانجامی نیک و یا شر برسد. مثل اولین دروغ که مجبورمان میکند دروغ های بیشتری بگوییم. در جایی از فیلم تلما احساس میکند که لوییس خسته شده و میخواهد تسلیم شود. تلما به او میگوید: تو که کم نمیاری؟ نه؟ راستش یه چیزهایی در من خراب شده که دیگه نمیتونم برگردم . دیگه نمیتونم اونطوری زندگی کنم.
تلما که در اوایل فرار اصرار به بازگشت داشت حالا به جایی میرسد که تنها راه را فرار به جلو میداند.
فکر میکنم چیزی که امروز ما هستیم را شرایط و موقعیت های ما میسازند. نه اینکه نقش فرد را انکار کنم. اما گاهی جبر هست که تصمیم میگیرد کجای این دنیا بیاستیم. شرایط است که آن نیمه پنهان مجرم ما را آشکار میکند و هُلمان میدهد به جایی که دوست نداریم برویم و یا به سمت کسی که دوست نداریم بشویم. تنها میتوانیم خودمان را از شرایطی که میتوانیم و به آنها احساس خوبی نداریم دور کنیم و به جایی نرسیم که مجبور شویم محدوده انتخاب هایمان را تنگ تر کنیم. آخرین انتخابی که در آخر فیلم برای تلما و لوییس ماند انتخاب بین دستگیری و به قول خودشان سوژه برنامه های تلوزیون شدن و صندلی الکتریکی بود و یا مرگ خود خواسته که آنها دومی را ترجیح دادند و از محاصره پلیس خودشان را به دره پرتاب کردند تا مرگشان را به دست خودشان رقم بزنند.

سکانس نهایی فیلم (سقوط به دره)
دیالوگ های جالبی از فیلم:
افسر پلیس به شوهر تلما که با پلیس همکاری میکند و منتظر تماس تلما هستند: اگر زنگ زد فقط خوش رفتار باش. میدونی؟ نشون بده خیلی از شنیدن صداش خوشحال شدی. یجوری نشون بده که دلت براش تنگ شده. زنها عاشق این مزخرفات هستند!
افسر پلیس: میدونی؟ چیزی که در مورد این دخترا نمیفهمم اینه که اونها یا خیلی با هوش هستند یا خیلی خیلی خوش شانس!
سربازرس پلیس: مهم نیست. هوششون میتونه کمی دورت کنه و خوش شانسی هم یه روزی تموم میشه!