ساعت ۳ نیمه شب. بی خوابی لعنتی به سراغم اومده. مگه میشه لحظه جون دادن یک دختر جوون رو کف خیابون دید و راحت خوابید؟ مگه میشه به اون چشم ها تو لحظه های آخر نگاه کرد که هزار تا حرف داره باهات ؟ مگه میشه سر رو به دیوار نکوبید و روی بالش گذاشت؟ مگه میشه؟ مگه میشه…؟
وقتی کفِ کفشای شب ، با عطرِ شببو دُشمنه ،
وقتی صلیبِ بردهگی وبالِ شونهی منه ،
وقتی که گُل میخِ جنون حرمتِ دستُ میشکنه ،
دل به کدوم رؤیا بدم ؟ خوابم نمیبره ! ننه !
میشکنه سازِ هَر کسی سازِ مخالف بزنه !
رو هَر درُ دریچهیی ، هزارتا قفلِ آهنه !
وقتی که عنکبوت داره توی دلم تار میتنه ،
چشمم چهجوری هم بیاد ؟ خوابم نمیبره ! ننه !
قحطیِ عشقُ عاشقی تو قلبِ هَر مردُ زنه !
تنها چراغِ چشمِ گُرگ تو این سیاهی روشنه !
نه رخشی شیهه میکشه ، نه خبر از تهمتنه !
افسانهها تموم شُدن ! خوابم نمیبره ! ننه !
بگو که لحظه ، لحظهی سیبِ طلا رُ چیدنه !
فصلِ نفستنگی گذشت ، وقتِ نفس کشیدنه !
ساعتِ گُل گفتنِ تو ، موقعِ گُل شنیدنه !
قصّهی قیمتی بگو ! خوابم نمیبره ! ننه !

