همه دختران باید
شعری داشته باشند,که برای آنان نوشته شده باشد.
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.
………………………..
پی نوشت: شعر بالا از ریچارد براتیگان بود.دوست خوبم کتابی رو از این شاعر بهم هدیه داد که درچند روز آینده راجع بهش مینویسم.
همه دختران باید
شعری داشته باشند,که برای آنان نوشته شده باشد.
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.
………………………..
پی نوشت: شعر بالا از ریچارد براتیگان بود.دوست خوبم کتابی رو از این شاعر بهم هدیه داد که درچند روز آینده راجع بهش مینویسم.
سکوت خونه داشت دیوونم میکرد. هیچکس نبود باهاش حرف بزنم. حتی دو کلمه. همینقدر که بدونم هنوز حرف زدن یادم نرفته.
پالتو قهوه ای مو از کمد در آوردم و یه دستی به سر و روش کشیدم. رفتم جلو آینه تا تمرین کنم واسه حرف زدن. ببینم هنوز میتونم وایسم و با یه نفر چشم تو چشم هم کلام بشم؟ چشمم افتاد به موهای سفید روی شقیقه ام. یه زمانی با این موهای سفید احساس خوشتیپی میکردم اما حالا با رنگ مو قایمشون میکردم. نمیدونم از کی؟ شاید هم از خودم.
راه افتادم طرف پارک محله . میخواستم قاطی آدمها و زندگی خودمو گم کنم. بعد از یک ساعت احساس سرما کردم و خزیدم کنج یه نیمکت. داشتم گرمای سیگارم و سر میدادم تو ریه هام که حس کردم یه نفر کنارمه.
نیم ساعت گذشت. بی هیچ حرفی . بی هیچ نگاهی. فقط حضورش رو حس میکردم. فکر کنم اون هم همین حس و حال رو داشت. نمیتونستم سر صحبت رو باز کنم و همین داشت عذابم میداد. کم کم که گذشت جریان سیال سکوت هر دومون رو در بر گرفت. اما داشت خوشم میومد از این حس دو نفره. نمیدونم چرا همش فکر میکردم اون هم از حضور من خوشحاله…
از بوی سیگارش میشد فهمید از اون اصل هاشه. به نظرم پال ماله .از همون ها که چند سال پیش تو دستم باسن به باسن هم میزدن و گر میگرفتن. همون وقت ها بود که پری رو دیده بودم . تازه شده بودم از اینهمه تازگی.شده بود همه زندگیم . هر کام سیگار رو با یاد اون میدادم پایین. اما نمیدونم چی شد که یه دفعه …
دیگه از تکرار این فکرهای قدیمی هم خسته بودم. الان فقط زندگی میخواستم. اصلا برای همینه که اینجام…
دوباره برگشتم به دنیای دونفره نیمکت پارک. اون هم داشت نخ به نخ میزد. زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم. جوون و خوشتیپ. یاد اون وقت های خودم افتادم , چقدر شبیه من بود.
همین باعث شد بهش احساس نزدیکی کنم و بخوام که خودمو از عذاب سلام اول نجات بدم که یکدفعه تلفنش زنگ زد.
- الو؟ پری؟ تو هستی؟ چرا جواب تلفن هامو نمیدی؟ اصلا چرا دیروز نیومدی؟ معلومه چت شده؟
آخرین نخ و هم آتیش زدم. خندم گرفته بود از این داستان تکراری.
راه افتادم طرف خونه تا با خودم خلوت کنم…
متولد پانزدهم دی ماه ۱۳۱۳ « من در دی ماه سال ۱۳۱۳ در تهران متولد شده ام… راجع به پدر و مادر و میزان تحصیلاتم بهتر است صحبتی نشود.» خود را به ثبت رساندم خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم و هستیم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران. تولدت مبارک یگانه بانوی شعر ایران زمین. فروغ بی فروغ…

پی نوشت ها:
بله…بالاخره کتابمون هم بیرون اومد( خدا رو شکر سی دی مون بیرون نیومد!!!)
این هم کتاب آخرین پدر خوانده

“آخرین پدر خوانده” در ۲۰۰۰ نسخه، ۶۳۷ صفحه و با قیمت ۶۸۰۰ تومان به بازار کتاب آمده است.
ممنون از سایه عزیز بخاطرخبر رسانی
از گلایه کردن و نق زدن بیزارم.از شرح حال نوشتن های تکراری هم…فقط همین چند خط ناب از شاملوی بزرگ.
ما درظلمت ایم
بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت.
ما تنهاییم
چراکه هرگز کسی مارابه جانب خود نخواند.
ما خاموش ایم
زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد.
وگردن افروخته
بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم بی آن که بی اعتمادی را دوست داشته باشیم.