مموت آمریکایی!

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

در راستای علاقه مندی محمود به سفر آمریکا و درخواست های مکرر  برای ویزا و نامه نگاری های فراوان طبق تحقیقات به عمل آمده اسنادی به دست آمد که نشان دهنده سابقه و قدمت این علاقه بود.

در اولین سند محمود را با گریم فیلم مموت آمریکایی میبینید که گویا سالها پیش بازی کرده است.

در سند بعدی عکس بدست آمده از پشت صحنه فیلم را میبینید که مموت در تصویر به خوبی قابل شناسایی است!

و در آخر هم پوستر این فیلم  که  در اسناد  وزارت امور خارجه پیدا شده است!

پی نوشت: با عرض معذرت از بهروز وثوقی عزیزم!

طنز سر خود

۸ اسفند ۱۳۸۸

خیلی از گلواژه ها و اظهار نظر ها نیازی به توضیح و اضافات ندارند. خودشون طنز سر خود هستند. حیفم اومد شما رو بی نسیب بگذارم.

مهدی کلهر مشاور رسانه ای جناب پرزیدنت در تازه ترین اظهار نظر:

ندا آقاسلطان «دختر ساده‌ای» بود که «نمی‌دانست بعد از فیلمی که بازی می‌کند و در آن خودش را به مردن می‌زند در آمبولانس واقعن کشته می‌شود.»
وی در ادامه گفت: « به معنای اسم ندا آقاسلطان توجه کنید. ترجمه اسمش به انگلیسی می‌شود «فریاد آقای شاه» یعنی این مملکت با سابقه ۳۰ سال جمهوری به جایی نرسید و باید آقای رضا پهلوی برگردد!! آنها نمی دانستند که سلطان در فارسی دیگر این بار را ندارد. تا قاجاریه این بار را داشت اما از قاجاریه به بعد کلمه سلطان دیگر این بار را از دست داد و بیشتر این لفظ به زنان اتلاق می شود.»

دنیای ارتباطات

۲ اسفند ۱۳۸۸

لینک های مرتبط

۲۳ آذر ۱۳۸۸

در زندگی لحظاتی است که دهان آدم از وقاحت و پر رویی بعضی ها باز نمیماند, جر میخورد ! عکس از صفحه خبر شماره ۴۰۹۸۸ رجانیوز. خودتان ببینید و بخندید, گریه کنید, نمیدانم! هر کاری دلتان میخواهد بکنید. من که مانده ام!

ایرانی بازی!

۱۹ آذر ۱۳۸۸

روی تخت تزریقاتی خوابیده بودم تا آمپول زن اسلحه به دست بیاد و آمپولم رو بزنه. همینجور که دراز کشیده بودم یاد دوران بچگی افتادم که برای یک آمپول ناقابل چه کولی بازی ها که در نمی آوردم و تا باج نمیگرفتم آمپول نمیزدم. باج هم همیشه یک ماشین پلاستیکی بود که از مغازه قدیمی و درب و داغون زیر تزریقاتی برام میخریدند. یاد پیرمرد فروشنده با اون عینک ته استکانی افتادم که هر وقت میدیدمش نمیدونستم باید بخاطر داشتن یک ماشین پلاستیکی در دقایق آینده  خوشحال باشم و یا بترسم از بلایی که قراره سرم بیاد. یاد تزریقاتی هیکل گنده افتادم با اون صورت ماه گرفته که آدم بزر گ ها هم  از دیدن هیبت اش با آمپولی که به دست اش بود به طرف آدم می اومد به وحشت می افتادند. چه برسه به من پسر بچه ته تغاری ترس از آمپول!

تو همین حال و هوا بودم که با صدای عربده خودم رو جمع و جور کردم. مونده بودم چی شده ! میخواستم ببینم چی شده که همون صدا با فریاد گفت: همیشه باید ایرانی بازی در بیارید؟! اگر این کار ها رو نکنید که نمیگن ایرانی هستید!

پیش خودم فکر میکردم چی شده  که صدا دو باره عربده زد: تو مثلا آمپول زنی؟ نمیدونی پنیسیلین رو با بی حسی میزنند؟

و صدای مرد آمپول زن که آروم گفت: آقا این فقط یه آمپول پنیسیلین ۸۰۰ بود! اصلا درد نداره! پنیسیلین رو اگر با بی حسی بزنید اثراش از بین میره!   و مرد که با صدای بلندتر گفت: مرتیکه آمپول درد نداره؟ میخوای بزنم به خودت ببینی چه دردی داره؟ آی پام… فلج شدم!

و  من به یاد خودم افتادم که به عشق یک ماشین پلاستیکی صدام در نمیومد و درد آمپول و اون تزریقات چی ترسناک رو تحمل میکردم! و به فکرعبارت ایرانی بازی! فرو رفتم .  واقعا ایرانی بازی یعنی چی؟ یعنی تزریق آمپول پنیسیلین ۸۰۰ بدون بی حسی؟ یا عربده زدن یک مرد گنده بالغ وسط درمانگاه از درد آمپول؟ چه ذهنیتی از ایرانی داریم که همه حس ها و تعاریف ناجور و بدمون رو به ایرانی بازی تعبیر میکنیم؟  دوست داشتم برم ازش بپرسم : آقا؟ ایرانی بازی یعنی چی؟ اما دست اش رو به دیوار گرفته بود و لنگ لنگان داشت میرفت. گمونم باباش دم در با یک ماشین پلاستیکی منتظراش بود.