خیلی وقت بود که ننوشته بودم. یکی از دلایلش این بود که پست طولانی و مفصلی که براش خیلی وقت گذاشته بودم بخاطر قطع برق نابود شد. بدجوری تو ذوقم خورد.بیخیال…

میریم که داشته باشیم ( ادای دین به بهرام شفیع!!!) یک باشگاه مشتزنی دیگه:

۱- کاتولیک بودن خیلی خوبه میتونی هر هفته بری کلیسا و اعتراف کنی بعد دوباره از نو شروع کنی (a bronx tale)

2- صدا خفه کن صدای شلیک گلوله رو تبدیل به یه نجوا میکنه. برای همین هر کسی رو که اینطوری بکشم تا وقتی که جون بده بغلش میکنم…

۳  -فکر می کنی کجا هستیم؟
   -این جا باید همون جایی باشه که همه ی ساعت های شنی قدیمی رو توش خالی می کنن(در مواجهه با صحرای مراکش)(فیلم جاده مراکش ۱۹۴۲)

۴- آلفردو: حالا دیگه می‌دونی ژلاتین کدوم طرف نگاتیوه؟

   سالواتوره: همون طرفی که خیلی خوشمزه‌س! (سینما پارادیزو)

۵- چرا یه لیست از جاهایی که میری به من نمیدی تا بدونم کجاها نرم؟ (Creep)

6-خدا دور و بر ما نیست … آخه از احمق ها بدش می‌آد (خوب ,بد,زشت)

                خوب بد زشت

۷-پشت این نقاب جسم نیست. یک ایده است و ایده ها هم ضدگلوله هستند.(V for Vendetta)

8- من دردوره دولت آیزنهاور با زنی آشنا بودم…. خلاصه… رابطه جالبی بود چون… چون می خواستم کاری رو باهاش بکنم که آیزنهاور داشت توی اون هشت سال آخر با کشور می کرد (آنی هال)

۹-رومن پولانسکی: مثلا تو دست منو قطع می کنی ، من میگم من و دستم. اون یکی دستم رو هم قطع میکنی من میگم من و دوتا دستم. دل و روده و کبدمو بیرون می کشی…فرض بر اینکه این امکان وجود داشته باشه و من میگم من و روده هام. و حالا اگه سرمو از تنم جدا کنی من میگم من و سرم یا من و اندامم؟
سر من چه حقی داره به خوش “من” بگه؟ (مستاجر – ۱۹۷۶)

۱۰-وقتی همه چی رو از دست بدی اون موقعست که آزادی هر کاری رو بکنی (Fight Club)                 باشگاه مشتزنی