بادبادک باز
معرفی و دانلود کتاب ۲۵ فروردین ۱۳۸۸یزد که بودم بادبادک باز اثر خالد حسینی , نویسنده افغان را شروع کردم. عجله داشتم برگردم تا سریعتر بقیه اش را بخوانم. نمیدانم در این داستان ساده با شخصیت های افغان چه بود که اینهمه برایم جذابیت داشت؟! شاید وسوسه ها و بار گناهی که نقش اول داستان درگیرش بود و یا داستان چرخش زندگی و دو روی سکه بود که کتاب را به دستهایم چسباند.
به گفته خالد حسینی اکثر وقایع این کتاب برگرفته از زندگی شخصی خود اوست. داستان افغانستان پیش از حمله شوروی و افغانستان بعد از جنگ. داستان زمانی که پدر در افغانستان حکم کیمیا پیدا میکند. داستان وقتی که استاد زبان فارسی دانشکده در خیابان برای لقمه ای نان گدایی میکند و ژنرال ارتش در کنار خیابان بساط پهن میکند.سرنوشت ها و سرگذشت های تلخی که تلخی را در ذاتشان دارند. بی سوادی, جنگ, نسل کشی های قومی, سرطان و هزار درد دیگر که نویسنده با توصیف های شیرین اما گذرا از عشق زمینی و جریان زندگی پیش از جنگ و پیوندهای خانوادگی بعد از جنگ هم نتوانسته از تلخیشان کم کند.

چندین جای کتاب هم اشاره هایی به ایران در دهه ۶۰ میلادی و فرهنگ و سینمای ایران داشت که برای من خواننده ایرانی جالب بود.جایی که نویسنده از قدرت ایران در آن زمان میگوید مثل:
چیزی که معلمم آن سال تابستان در مورد ایرانی ها گفته بود, یادم مانده.میگفت انها لبخند بر لب حرف های شیرین میزنند و با یک دست با محبت به شانه ات میکوبند و با دست دیگر جیبت را خالی میکنند. این حرف را به بابا گفتم و او جواب داد که معلمم یکی از افغان های حسود است و به ایران حسادت میکند, چون ایران یکی از قدرت های در حال رشد آسیاست و خیلی از مردم دنیا حتی نمیتوانند افغانستان را روی نقشه پیدا کنند.شانه باا انداخت و گفت: گفتن این حرف آزار دهنده است, اما رنجیدن از حقیقت بهتر از تسکین با دروغ است.
و یا جایی که نویسنده از دوران طلایی دوبله ایران میگوید:
اولین فیلم وسترن را با هم در سینما پارک در همان خیابان روبروی کتابفروشی دلخواهم دیدم: ریو براوو! . با شرکت جان وین. یادم می آید از بابا خواستم ما را به ایران ببرد تا از نزدیک جان وین را ببینیم. بابا خنده ای از ته دل سر داد و وقتی به حرف آمد مفهوم دوبله را برایمان توضیح داد. من و حسن از تعجب چهار شاخ مانده بودیم. جان وین نه فارسی حرف میزد و نه ایرانی بود! آمریکایی بود. درست مثل مردها و زنهای صمیمی موبلند که همیشه در کابل می پلکیدند و پیراهن های پرپری با رنگهای روشن به تن داشتند. ریو براوو را سه بار دیدم اما وسترن دلخواهمان هفت دلاور را سیزده بار. با هر بار دیدن, سر آخر که بچه های مکزیکی چارلز برانسون را دفن میکنند گریه میکردیم! معلوم شد چارلز برانسون هم ایرانی نبود.
نویسنده در چندجا گره های اساسی در داستان ایجاد میکند که خواننده را مجبور به ادامه دادن و ورق زند میکند. گره هایی که الزاما هر کدام با پایانی خوش ختم نمیشوند و خود آغاز چالشی دیگر هستند.
فیلم سینمایی هم با همین نام یعنی بادبادک باز توسط مارک فوستر و با بازی همایون ارشادی ساخته شده. اما ترجیح میدهم فعلا به صحنه هایی که با کمک نویسنده در ذهنم خلق کرده ام دست نزنم. ندیده شرط میبندم که یک فیلم دو ساعته سینمایی قادر به پرداختن به آنهمه جزییات نفسگیر نیست. چه اهل خوانده باشید و چه نباشید خواندن این رمان زیبا را با ترجمه مهدی غبرایی بهتون پیشنهادمیکنم.
پی نوشت ها:

۲۵ فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۱۸ ب.ظ
خدا خیر بده به یکی از دوستان..پارسال همین موقع ها بود که ازش گرفتم و خوندمش…یه جاهاش خدا بود…منم هنوز نشده که فیلمشو ببینم ولی شاید همین روزا.
[پاسخ]
آخرین پدرخوانده پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵م, ۱۳۸۸ ۱:۴۴ ب.ظ:
god bless him
[پاسخ]
۲۵ فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۰۹ ب.ظ
http://amirane.persianblog.ir/rss.xml
آدرس فید تقدیم شد…زیر بخش شیر آیتم هم لینکش هست توی وبلاگ دوست جان
[پاسخ]
آخرین پدرخوانده پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵م, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۸ ب.ظ:
سپاس امیر جان
[پاسخ]
۲۶ فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ
کتاب فوق العاده ایه و فیلمش اصلاً به پای کتابش نمیرسه، هرچند به عنان یک فیلم قشنگه.
[پاسخ]
۲۶ فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۲۱ ق.ظ
فیلمش رو هم ببین چون یکی دو لحظه فوق العاده استثنائی داره که توی کتاب نمیتونی به اون زیبائی تصور کنی
[پاسخ]
۲۶ فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۳۹ ق.ظ
به شدت وسوسه شدم که بخونمش
[پاسخ]
آخرین پدرخوانده پاسخ در تاريخ فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱:۲۴ ب.ظ:
آره. حتما بخونش.
[پاسخ]
۲۶ فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۱۹ ب.ظ
حکایت افغانستان بعد از طالبان و قبل از طالبان با جان مایه های ادبی و فرهنگی مشترک بین فرهنگ پارسی. ایران و افغانستان انگار که باعث میشه که خواننده خیلی احساس بیگانگی با جو کتاب نکنه. کتاب صمیمی است و انگار که دانه دانه می نشیند این کلمات عمیقش به ذهن خواننده.مثله برفی که پیش زمینه ی خیلی از توصیف ها و موقعیت های کتاب است.
یه جمله از کتاب یادگاری دارم: کودکان چطور با وحشت کنار می آیند ؟می خوابند . به خواب میروند.
[پاسخ]
آخرین پدرخوانده پاسخ در تاريخ فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸ ۷:۲۱ ب.ظ:
توصیف خوبی کردید.
چند جمله زیبا و دلنشین هم داشت که یه جا برای خودم نوشتم.
[پاسخ]
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۰۱ ب.ظ
منهم وقتی خوندمش برام جالب بود ، کلا دید جدیدی از افغانستان بهم داد ، دیدی که قبلا هیچ وقت به افغانستان بعنوان کشوری که روزی دانشگاه و مردم عادی داشته نگاه نکرده بودم، قسمتهای ایرانش برای منهم جالب بود.
[پاسخ]