یزد که بودم بادبادک باز اثر خالد حسینی , نویسنده افغان را شروع کردم. عجله داشتم برگردم تا سریعتر بقیه اش را بخوانم. نمیدانم در این داستان ساده با شخصیت های افغان چه بود که اینهمه برایم جذابیت داشت؟! شاید وسوسه ها و بار گناهی که نقش اول داستان درگیرش بود و یا داستان چرخش زندگی و دو روی سکه بود که کتاب را به دستهایم چسباند.

به گفته خالد حسینی اکثر وقایع این کتاب برگرفته از زندگی شخصی خود اوست. داستان افغانستان پیش از حمله شوروی و  افغانستان بعد از جنگ. داستان زمانی که پدر در افغانستان حکم کیمیا پیدا میکند. داستان وقتی که استاد زبان فارسی دانشکده در خیابان برای لقمه ای نان گدایی میکند و ژنرال ارتش در کنار خیابان بساط پهن میکند.سرنوشت ها و سرگذشت های تلخی که تلخی را در ذاتشان دارند. بی سوادی, جنگ, نسل کشی های قومی, سرطان و هزار درد دیگر که نویسنده با توصیف های شیرین اما گذرا از عشق زمینی و جریان زندگی پیش از جنگ و  پیوندهای خانوادگی بعد از جنگ هم نتوانسته از تلخیشان کم کند.

چندین جای کتاب هم اشاره هایی به ایران در دهه ۶۰ میلادی و فرهنگ و سینمای ایران داشت که برای من خواننده ایرانی جالب بود.جایی که نویسنده از قدرت ایران در آن زمان میگوید مثل:

چیزی که معلمم آن سال تابستان در مورد ایرانی ها گفته بود, یادم مانده.میگفت انها لبخند بر لب حرف های شیرین میزنند و با یک دست با محبت به شانه ات میکوبند و با دست دیگر جیبت را خالی میکنند. این حرف را به بابا گفتم و او جواب داد که معلمم یکی از افغان های حسود است و به ایران حسادت میکند, چون ایران یکی از قدرت های در حال رشد آسیاست و خیلی از مردم دنیا حتی نمیتوانند افغانستان را روی نقشه پیدا کنند.شانه باا انداخت و گفت: گفتن این حرف آزار دهنده است, اما رنجیدن از حقیقت بهتر از تسکین با دروغ است.

و یا جایی که نویسنده از  دوران طلایی دوبله  ایران میگوید:

اولین فیلم وسترن را با هم در سینما پارک در همان خیابان روبروی کتابفروشی دلخواهم دیدم: ریو براوو! . با شرکت جان وین. یادم می آید از بابا خواستم ما را به ایران ببرد تا از نزدیک جان وین را ببینیم. بابا خنده ای از ته دل سر داد و وقتی به حرف آمد مفهوم دوبله را برایمان توضیح داد. من و حسن از تعجب چهار شاخ مانده بودیم. جان وین نه فارسی حرف میزد و نه ایرانی بود! آمریکایی بود. درست مثل مردها و زنهای صمیمی موبلند که همیشه در کابل می پلکیدند و پیراهن های پرپری با رنگهای روشن به تن داشتند. ریو براوو را سه بار دیدم اما وسترن دلخواهمان هفت دلاور را سیزده بار. با هر بار دیدن, سر آخر که بچه های مکزیکی چارلز برانسون را دفن میکنند گریه میکردیم! معلوم شد چارلز برانسون هم ایرانی نبود.

نویسنده در چندجا گره های اساسی در داستان ایجاد میکند که خواننده را مجبور به ادامه دادن و ورق زند میکند. گره هایی که الزاما هر کدام با پایانی خوش ختم نمیشوند و خود آغاز چالشی دیگر هستند.

فیلم سینمایی هم با همین نام یعنی بادبادک باز توسط مارک فوستر و با بازی همایون ارشادی ساخته شده. اما ترجیح میدهم فعلا به صحنه هایی که با کمک نویسنده در ذهنم خلق کرده ام دست نزنم. ندیده شرط میبندم که یک فیلم دو ساعته سینمایی قادر به پرداختن به آنهمه جزییات نفسگیر نیست. چه اهل خوانده باشید و چه نباشید خواندن این رمان زیبا را با ترجمه مهدی غبرایی بهتون پیشنهادمیکنم.

پی نوشت ها:

خالد حسینی در ویکیپدیا فارسی

سایت رسمی نویسنده

فیلم بادبادک باز