تا اونجا که یادم میاد
آخرِ تموم قصه های مادربزرگ،
دیوِ تنوره می کشید و
پهلوونِ با دختر  شاپریون می رفت دَدَر!
اما تو کتاب  تاریخِ دبستان  ما،
حتا یه پهلوون نبود که به دیو ِ بگه:
خـَرِت به چند؟
تن پاره پاره ی این وطن ننه مرده
همه جور تیغی رُ به خودش دید!
از ساطور  اسکندر گرفته تا قداره ی چنگیز،
از نیزه ی تیمور چلاق گرفته تا هلال شمشیر بیابون گـرد!
تاریخی که جهان گـشاش
یه دیوونه ی نادر نام باشه و
سردارش یه آقا محمدخان،
یه کفرِ ابلیسم نمی ارزه!
اما فکرش و بکن :
اگه مادربزرگْ کتاب تاریخ  نوشته بود
حالا رو فرش  طلاْ کوب بهارستان نشسته بودیم و
با چه کیفی اون ُ می خوندیم!
فکرش و بکن!