ماندن بهتر بود
تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۸۶شصت سال پیش یعنی ۱۵ آگوست ۱۹۴۷ بود که هند و پاکستان از استعمار ۲۰۰ ساله انگلستان آزاد شدند و خواستند خودشون تاریخ و سرنوشتشون رو بسازند. مبارزات هند با رهبری گاندی به نتیجه رسید و گاندی برای همیشه سمبل آزادی خواهی شد و به تاریخ پیوست.

به این مسایل تاریخی کاری ندارم. ولی برام سواله؟؟؟ آیا شصت سال زمان کافی نبود که هند و پاکستان بتونند خودشون رو از این وضعیت نجات بدهند؟ حال و روز پاکستان رو که میبینیم. بدون هیچ حرکتی به سوی جلو. چه از نظر دموکراسی و چه از نظر تکنولوژی. تنها افتخارشون یک دانشمند هسته ای دیوانه که بیشتر شبیه قاچاقچی های اسلحه هست تا دانشمند. فکر کنم اگر همین رو هم نداشتند دنیا آسوده تر بود.
البته هند وضعیت بهتری داره . حداقل از هر دو نظر پیشرفت هایی داشته . اما فقر و اختلاف طبقاتی مثل زمان قبل از استعمار جزیی جدا نشدنی از جامعه هند هست.

واقعا این دو کشور چه تفاوتی با قبل از آزادی از استعمار انگلیس کردند؟
بیشتر که فکر میکنم میبینم نه ,شاید استعمار چیز بدی هم نبود!!!

۲۵ مرداد ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۴۸ ب.ظ
سلام
نمیدونم چی بگم
ما باید خدا رو شکر کنیم که یه همچین رزمنده هایی رو داشتیم که نذاشتن دست کشورای بیگانه به کشور ما برسه
می خواستم با شما تبادل لینک کنم
اگر موافق هستید توی وبلاگ من بگید ممنون
.
.
.
.
.
.
.
.
تا بعد
[پاسخ]
۳۰ مرداد ۱۳۸۶ در ساعت ۶:۰۱ ق.ظ
شاهنامه رو دانلود کردم.مرسی واقعا.دنبالش بودم.
[پاسخ]
۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۴:۲۶ ب.ظ
دوست عزیزم……….هندوستان………از جهات بسیار زیادی پیشرفت کرده
کاری به پاکستان ندارم
ولی هند ……..
نمیخوام سخن را طولانی کنم
ولی همین اندازه که هند هویت پیدا کرده
و به عنوان کشوری مستقل دارای غرور ملی شده
و در دنیا مطرح
این کافیه
[پاسخ]
۶ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۰۵ ب.ظ
از خاک، این سفر…
زارید ساقیان که ز میخانه پیر رفت موییـــد! ابرو بــاد! که از بیشه شیرر فت
گریید بخرادان که زدیوان عقــل و داد فرزانه نجیب و دبیــر خبیــر رفت
نالیــد! چنگ و عود! که ناهید شد خموش وز خاک سوی عرش ملائک، نفیر رفت
غریــد! رعد و برق! که ناگاه آفتاب اندر محاق از پــی بهــرام و تیـــر رفت
باریــد دیدگان به رخان چشمه های خون کان رهنمای خضر خصال بصیر رفت
در آسمان پاک وطن پرتوی دمـیـــد اما نزد سپیده و مهــر منیـــر رفت
ای عاشقان داد بسازید جامه چاک کآن مهربان دادگـر بی نظیر رفت
ای سالکان عشق به سر خاک غم زنید کز شهر عاشقان صنم دلپذیر رفت
پرواز مرغ طوفان از آسمان گذشت ز آواز پر او به ثریا صفیر رفت
خون سیاوش است که شد خاک سرخ از او جادوی “بیدرفش”* گرفت و زریـر رفت
شهر و کویر و بیشه ایران به سوگ اوست کان میر شهر و بیشه و کوه و کویر رفت
نادان رنگ باز سیه کار دون بماند دانای هوشیار و صدیق دلیـر رفت
افکند تیر آرشی از قعر جان و پس سالار باوفا سوی سردار پـیـر رفت
شاید که آرمند شغالان و روبهان کزصحن روزگار، یـل شیرگیــر رفت
آن کاو به دل نبودش، هیچ از خطر خبر عمری خطیر زیست و حالی خطیر رفت
زد تکیه بر اریکه ایام، دین فروش فرمانروای کشور دل ها، وزیــر رفت
دریای علم و بحر سخائی که مهر او ز اروند تا بدان سوی دریای سیر رفت
بر پاپـکان و تنسر موبــد خبر برید شاپور، فخر سلسلـه اردشیر رفت
تنها نرفت نادره سردار بختیــار بوذرجمهر رفت و امیـر کبیـر رفت
سالوس و ابتذال فراتخت اقتدار آیین مهر و داد بزیر از سریر رفت
تا عالم سروش، خروش از کتیبه ها بهر تظلم از سوی خلق کثیر رفت
بگذشت روزگار ظهور پیمبــران وزخاک، این سفر، سوی گردن سفیر رفت
………….
بن می برد به شاخ، زبر دست زورگوی زین روی گفته اند که خواهد بزیر رفت
توفیــد! سیل و طوفان! شوییـد خانه را از لوث این عفــن که به چرخ اثیــر رفت
شورید مردمان و بر آرید بیخ شــر از همت شماست که خواهد شریر رفت
کولاک کین خلق چو غــرد، بنای ظلم خواهد به باد همچو حصار حصیر رفت
جان ها دلیر باد! که کابوس اشک و خون خواهد زخواب مام وطن، ناگزیر، رفت
خاک فرنگ! آه ! چه دانی به سینه ات این نازنین که بود که امشب اسیر رفت!
ع. ش. زنـد
پاریس، چهاردهم اوت
یکهزار و نهصد ونود ویک ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* زریر، از پهلوانان شاهنامه، پسر لهراسپ، برادر گشتاسپ و سپهسالارایران در جنگ ایرانیان با ارجاسپ پادشاه توران بود. او در این جنگ ها، در اثر جادوی « بید رفش»، پهلوان جادوگر تورانی ملقب به « بیدرفش جادو» به قتل رسید.
[پاسخ]