بیست و دوم خرداد رسید. ساعت از نیمه شب گذشته اما بیدارم . این بار خواب نه! همه بیداریم . شعری از شاملوی بزرگ را تقدیم میکنم به دوستان تحریمی ام که هنوز به پیوستنشان امیدوارم. که هنوز چشم داریم به تغییر تصمیمشان برای تغییر…

چشمان پدرم اشک را نشناختند

چرا که جهان را هرگز با تصور آفتاب تصویر نکرده بود.

میگفت  “عاری” و خود نمیدانست.

فرزندان گفتند “نع!”

دیری به انتظار نشستند

از آسمان سرودی بر نیامد

قلاده هاشان بی گفتار ترانه ای آغاز کرد

و تاریخ

توالی فاجعه شد