عجب معجونی است این پول و قدرت که شیرازه آدم ها را زیر و رو میکند.از یک آدم سر به زیر میشوی پرادعایی که هیچ کس را نمیشناسی. حتی خودت را هم گم میکنی. هار میشوی. خلاصه یک چیزی میشوی غیر از آن که بودی. حتی شاید چیزی بجز انسان.همراه این ثروت و قدرت ترس هم می آید. ترس از دست دادنشان که شب و روزت را میگیرد. اما مزه اش زیر دندانت رفته. روز به روز حریص تر میشوی, زیاده خواه تر, مستبد تر!

یک زمانی شور داشتی و دشمنان ات متجاوزان  به خاک و ناموس ات بودند, امروز شَر شده ای و متجاوز به  همان آدم هایی که یک روز ناموست بودند! عجب معجونی است این قدرت! یک روز سینه سپر کردی برای همین مردم اما امروز سپر بدست گرفته ای و مقابلشان ایستاده ای . حرف همین چند سال پیش هست سردار. یادت که نرفته؟ آن زمانی که جانت کف دستت بود برای این مردم , به خودِ امروزت نگاه کن که عنان ات از کف داده ای! آن روز ها را میگویم که سرت را میدادی تا حرف حق روی زمین نماند نه این روز ها را که سرشان را به دیوار میکوبی تا حرف نزنند!

چند سال گذشته سردار. چند سال از آن روزها که فرمانده بودی ,سردار نبودی اما جایت بر سر و چشم این مردم بود. آن روز ها را میگویم.آن روز ها که همت فرمانده خیبر بود, اتوبان نبود! آن روز ها که حاج داوودی بود که تراشکار بود, از فاو هم که برگشت تراشکار بود,سهامدار نشد! حاج داوود و باکری و همت و … ماندند اما در تاریخ و قلب ما, تو هم ماندی اما در دنیای تاریک خودت!

عجب معجونی است سردار! قبول نداری؟!