غم نان اگر بگذارد
اجتماعی و انتقادی ۱۷ آبان ۱۳۸۸قبول دارم آزادی هنوز برای خیلی ها یک کلمه پنج حرفی بیشتر نیست. قبول دارم خیلی هایی که در همین هوا نفس میکشند شرایط حاکم را قبول دارند و پذیرفته اند. قبول دارم داشتن اینترنت پرسرعت برای خیلی ها در اولویت صدم زندگیشان هم نیست. قبول دارم خیلی ها در همان حال و هوای سال های جنگ مانده اند و هنوز بسیجی برایشان لشکر مخلص خداست. فبول دارم استفاده روزنامه برای خیلی ها شستن شیشه است. قبول دارم خیلی ها هنوز اسم فیسبوک, توییتر, بالاترین , فرنفید و … به گوششان هم نخورده است. قبول دارم هنوز خیلی ها مرجع اخبار موثقشان رسانه ملی است.قبول دارم خیلی ها با اطلاع رسانی آزاد که هیچ, حتی با واژه های اطلاع رسانی و آزاد هم بیگانه اند.قبول دارم برای خیلی از جوان های ما اینترنت یعنی یاهو مسنجر, همفکری یعنی مخ زنی, همدلی یعنی دختر همسایه, آزادی یعنی سیگار کشیدن تو اتاق, فیلم یعنی فیلم س@وپر . قبول دارم برای خیلی از مردم ما زندگی یعنی از بوق سگ دویدن برای قسط ماشین و جهیزیه و هزار کوفت دیگه. زندگی یعنی فرار از نگاه بقال سر کوچه بخاطر چوب خط پر شده از جنس های نسیه. زندگی یعنی غم نان … آره, قبول دارم همه اینها هست.
اما توهم قبول داری که اگر این آدم های اینترنت ندیده که اسم و آی دی فیسبوک ندارند, که نمیدونند بالاترین اسم ده بالای کدوم آبادیه. که نمیدونند و براشون هم مهم نیست که بدونند. همین آدم های پایین شهر وقتی چند ماه حقوق نگرفتند, وقنی بچه شون چند شب گرسنه خوابید, وقتی زورشون حتی به خریدن نان هم نرسید چی میشه؟ میدونستی کاری به مدارا و صلح جنبش سبز نداره؟ قبول داری مثل دانشجو نیست که با باتوم تو سرش میزنی و در جوابت شعار میده؟ اونوقته که دستش رو تیزی سر میخوره تا خشم و عقده اش رو بخاطر نگاه سنگین و گرسنه شب قبل بچه اش خالی کنه. اونوقته که باتوم ات جواب داره. اونوقته که میشی پوست و گذرت میافته به دباغ خونه.اونوقته که …
حتی نمیخوام تصورش کنم . میدونم که نه من, نه حتی تو اونوقت رو با دلیل های خودمون دوست نداریم. اما میبینم که اونوقت نزدیکه. نزدیک تر از باتوم تو به سر و کمر من. نزدیکتر از نفرت من به تو.

۱۷ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ
یاد احمد محمود افتادم!
[پاسخ]
۱۷ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۳:۲۵ ب.ظ
می گفت اگه اونایی که ثروت ندارن.. شغل ندارن.. امید به آینده ندارن… اگه اونا هم خسته بشن….
[پاسخ]
۱۷ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۵۳ ب.ظ
سلام
متاسفانه صد در صد موافقم ام با نظرت اما از این که به چنین روزی برسیم بیم دارم ترس از جان باختن مردمی بی گناه مردمی بی پناه
اما کسانی هستند که بالا نشسته اند ومثل من وتو این طور نمی اندیشند اندیشه آنها در حفظ قدرت خلاصه می شود و خلاص
[پاسخ]
۱۷ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ
خدا خودش رحم کنه…
[پاسخ]
۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ
بسیار گویا نوشتید و بحق
[پاسخ]
۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۰۳ ب.ظ
عمری دگر بباید بعد از وفااات!مارا ……..کین عمر طی نمودی اندر امیدواری
امیدوار بودن سخت ترین کاره
[پاسخ]
۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۹ ب.ظ
فقط از همین روز بیگانگی می ترسم و می ترسیدم. که مردم دو دسته بشوند که شدند . انوقت نمیدونم به کدوم مرثیه باید زار بزنم ؟ هر دو گروه پاره های تن ایران هستند .
…..
شرمنده , بی اجازه ی شما ” تفنگت رو زمین رو بگذار ” لینک کردم . میخواستم تعداد بیشتر از دوستان بشنوند .
[پاسخ]
آخرین پدرخوانده پاسخ در تاريخ آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ ۱۲:۵۰ ق.ظ:
خواهش میکنم. من هم برای شنیدن بیشتر لینک کرده بودم. چه شما چه من فرقی نمیکنه
[پاسخ]
۱۹ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۵۹ ق.ظ
ghabool.
[پاسخ]
۲۰ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۴۰ ب.ظ
من هم مدتی است که دارم از خشونت متقابل میترسم ، از خشم ویرانگر انقلابی که داره شکل میگیره ، راه اصلاحات را بستن یزرگترین اشتباه یم حکومت میتونه باشه و شاید آخرین اشتباهش
و وای بر اون روز که دوباره گفتمان انقلابی شه ، وای !
[پاسخ]
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۰۸ ق.ظ
توی فیلم داییجان ناپلئون گفته میشد: اون چیزی که حدی نداره، خریته.
به نظرم با توجه به اوضاع موجود و اتفاقات قابل پیش بینی، دولت مرتکب خریت های بزرگتری میشه و پیش بینی تو درست از آب در میاد. هرچند اصلاً دوست ندارم این خشونت رو. اما ظاهراً جمله داییجان ناپلئون در مورد دولت بعد از نهم درسته.
[پاسخ]
۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۵ ق.ظ
حمید مصدق
دنیای دیگری هست که می توان در آن آواز خواند…
نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد…
[پاسخ]
۲۴ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۹ ق.ظ
vay ke age ghame nan begzarad…..
[پاسخ]
۱۷ آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۵۰ ق.ظ
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
…………………………………..
[پاسخ]