برای بانوی سکوت…برای خودم
عمومی ۲۴ اسفند ۱۳۸۸وقتی اینقدر درد هست که نمیدونم به کدومش فکر کنم سکوت میکنم. سکوت میکنم و تو اون سکوت ترسناک و بزرگ و تاریک باز هم سکوت میکنم.
وقتی کسی نیست که این همه حرف و غم رو براش لخت کنم یا اگر هم باشه اینقدر درد هست که نمیدونم از کجا براش بگم یا اگر هم باشه میدونم نمیفهمه چی میگم باز هم سکوت میکنم.
وقتی هر ترانه و آهنگی یک لحظه و یک خاطرست , آهنگ و صدا و نت رو هم خفه میکنم تا این سکوت عمیق تر بشه.عمیق تر و بلند تر از قد و اندازه من. شاید غرق شدن تو این سکوت راه تاب آوردن باشه. شاید … شاید بفهمم دقیقا به کدوم بخش این روزمرگی و روزمرگی لعنتی میگن زندگی.

۲۴ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ
چقدر دلگیر است این نوشته و تقریبا حال همه ما، اما باید شکستش.
[پاسخ]
۲۴ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
[پاسخ]
۲۶ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۰۹ ق.ظ
سلام.
بابا دم شما گرم ! چندروز پیش بود داشتم برات می نالیدم چی به من گفتی ؟
نبیمت ایطوری
[پاسخ]
۲۸ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۰۹ ق.ظ
زندگی یا م ر د گ ی !
[پاسخ]
۲ فروردین ۱۳۸۹ در ساعت ۷:۵۰ ب.ظ
afsoooos..afsoooos..migan delet nabayad vase khodet besooze..vali misoze
[پاسخ]
۱ خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۳:۴۲ ق.ظ
چقدر دلگیر است این نوشته و تقریبا حال همه ما، اما باید شکستش.
[پاسخ]
۱۲ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ
این نوشته مطابق حال و روز و زندگی منه من نه هیچ دلخوشی دارم ونه هیچ . . . همیشه سکوت می کنم در برابر تمامی زورگویی هایی که بهم می شه چون مجبورم چاره ای جز این ندارم
[پاسخ]