وقتی اینقدر درد هست که نمیدونم به کدومش فکر کنم سکوت میکنم. سکوت میکنم و تو اون سکوت ترسناک و بزرگ و تاریک باز هم سکوت میکنم.

وقتی کسی نیست که این همه حرف و غم رو براش لخت کنم یا اگر هم باشه اینقدر درد هست که نمیدونم از کجا براش بگم یا اگر هم باشه میدونم نمیفهمه چی میگم باز هم سکوت میکنم.

وقتی هر ترانه و آهنگی یک لحظه و یک خاطرست , آهنگ و صدا و نت رو هم خفه میکنم تا این سکوت عمیق تر بشه.عمیق تر و بلند تر از قد و اندازه من.  شاید غرق شدن تو این سکوت راه تاب آوردن باشه. شاید … شاید بفهمم دقیقا به کدوم بخش این روزمرگی و روزمرگی لعنتی میگن زندگی.